تبلیغات
رز مشكی

رز مشكی

بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش! :[عمومی , ]

راستی!
در بازیت برروی آب، حواست بر دوردست ها نیز باشد.
قایقی خواهد آمد
با پارو های آبی رنگ بر روی آب
و در روی آن دخترکی سپید را خواهی دید که پیراهن سرمه ای بر تن دارد و
گیسوانش را در معبر عطر و باد های خوشبوی دریا رها کرده است.
سراغ تو اگر آمد،
مهربان باش
ناز مکن.
سلامت می کند
پاسخش ده.
دست بر آب می برد، نازت می کند و تو را می چیند.
تو را که چید،
ناراحت نباش
اخم مکن
چرا که او دیگر بزرگ شده است.
چرا که او دیگر راز گل ها را می فهمد.
چرا که او دیگر زیبا شده است.

او تورا خواهد بویید و بوسه بر لبهای سرخت خواهد زد و در میان گیسوان گندمیش-
[ بر تو جای خواهد داد. و تو را خواهد کاشت،]
برای آغازی دیگر
و این آن لحظه ای است که دیگر آفتاب نگران تو نیست و
تو دیگر نگران آفتاب نیستی.

راستی!
سراغ مرا اگر از تو گرفت،
بگو، «نمی شناسمش!»

بگو فقط یک بار در کوچه های تنهایی اقیانوس دیدمش،
همین وبس.
 

نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 و 09:05 ق.ظ توسط سعید موسوی

ویرایش شده در - و -



سلام :[عمومی , ]

 

تو اومدی دوباره ؟ ســــــلام !
از دیدنت نه از اومدنت خوشحالم خیلی وقت بود که دیگه سایه ات نگام رو آغشته
از عطر حضورت نمی کرد خوش اومدی ای مسافر !
باید بگم چه دیر اومدی یا چه زود دیر می شه....
چه زود خورشید کوله بارش رو بست و رفت چه زود آسمون تار شب خندید و ماه
رو پشت دستاش قایم کرد
پنجره رو نگاه کن بهش قول دادم که زود زود وقتی اومدی دوباره رو به نگاه تو بازش
کنم ولی هنوزم جای دستام روی شیشه اشک میریزه روی پنجره ای که هرگز باز نشد
قالی کنار اتاق رو ببین به شمار روزهای نبودنت هر روز یک گره بافتم میبینی به آخر
 رسیده تموم شد به خاموشی شکفت
تو اون شبهای بی ستاره که اشکام پیش نبودنت کم می آورد دلم می خواست برای
همیشه چشمام رو ببندم تا هیچی نتونه تو رو از آینه ی نگام بگیره تا آسمون نتونه
دوری تو رو فریاد بزنه تا پنجره نبودنت رو با درهای بسته اش رو قلبم زخم بزنه....
دلم می خواست دوباره سایه ات گرمی بخش نبض خیس خستگی هام باشه
شمع خاموش شد پروانه کنار شمع آرام نفس برید
تو هنوز اینجایی ؟ صدام رو می شنوی هم سفر  کوچه بن بست است خورشید طلوع
کرد حس میکنم گرمی دستاش رو نبض دریا تپیدن رو از سر گرفته
ای آشنا عمر هر آدمی به اندازه ی آرزوهایش است
سالهای نبودنت را برای بودنت آرزو میکنم
خداحافظ همین حالا....ای هم سفر !
 
خط آخر :
ای مسافر! ای جدا ناشدنی! گامت را آرامتر بردار! از برم آرامتر بگذر...! تا به کام دل ببینمت... بگذار
 
 
 از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم! آه که نمیدانی... سفرت روح مرا به دو نیم می کند

نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین 1387 و 10:04 ق.ظ توسط سعید موسوی

ویرایش شده در - و -



تا کی؟ :[عمومی , ]

تا کی ؟ تا کی می خوای اومدنت رو پشت روزها و هفته های تقویم  قایم کنی ؟ تا کی
می خوای واسه بودنت واسه اومدنت بارون رو بهونه کنی؟ بس نیست ؟
 این همه از تو گفتن بس نیست ؟تا کی باید از تو بنویسم ؟
 خسته شدم ... خسته شدم از بودن با خاطره هات...خاطره هایی که مال من نیست و
در من غوطه ور شده...امشب می خوام دستات رو تو دست مهتاب بذارم ...
 امشب میخوام دیگه نباشم و دلم رو بسپرم به آسمون...وقتی واژه هام در برابر تو کم میارن
 دلم دیگه حرفی واسه گفتن نداره ...دلم آروم شده آروم تر از عمق نگاه تو...
دیگه وقت رفتنه...دل بیتابم رو کنار چشات جا میذارم و گم میشم تو همه ی بودن ها و رفتن ها...
همین جا کنار خاطره های نبودن تو و بودن و موندن من آخر دفتر
خاطراتم مهر پایان میزنم...حالا این تو و این خاطره های بارونی بودن خیالت....
 
 
 

خط آخر :
یه دل میگه نشو عاشق کس .....یه دل میگه میمیرم بی نفس ....
یه دل میگه برم و یه دلم میگه خو کن به قفس....

نوشته شده در جمعه 9 فروردین 1387 و 10:03 ق.ظ توسط سعید موسوی

ویرایش شده در - و -



:[عمومی , ]

www.hamtaraneh.com
        

داری می آئی ای دوست

ای همیشه زنده ام ، داری می آیی

نکند بیایی و نباشم!

هنوز کثیفم

هنوز دارم فرو می روم

در (من)!

 در مردابی که می گوید دوستم دارد!

این من آلوده به من!

باز هم بگو گریه نکن تا بشنوم

باز هم بخوان که می آیی

با تو سخن می گویم

تصویری مات و عزیز...

به سکوت وفادار خواهم ماند ...

شب است و خواب حرام!

داری می آیی ای دوست...

داری می آیی ... 

نوشته شده در دوشنبه 3 دی 1386 و 01:12 ق.ظ توسط سعید موسوی

ویرایش شده در - و -



......؟؟ :[عمومی , ]

 

ای كاش می‌بودی و می دیدی وقتیكه تو رفتی چقدر دلم گرفت . آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزدیكتر. با تو میشد به پیشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دریایی دور بدرقه كرد. وقتی تو رفتی دلم گرفت آخر با تو میشد تا آنسوی ساحل دلها كوچید و عشق را زیبا تردید . وقتی كه تو بودی ،‌دلم چه آرامش غریبی می یافت. درحریم نگاهت و آسمان چه حقیر می نمود درمصاف چشمانت . وقتی تو رفتی دلم شكست ،‌آخر می توانستم دلتنگیهایم را به ضریح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقی نگاهت ببینم . اینك


مرا دریاب كه دل دریایی من بی تو مرداب است

سادگی مرا ببخش كه خویش را تو خوانده ام

برای برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگی مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام

تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

به من نخند و گریه كن چرا كه جز نیاز تو

هرچه نیاز بود و هست از درخانه رانده ام

اگر به كوتاهی خواب ،‌خواب مرا سایه شدی

به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام

گلوی فریاد مرا سكوت دعوت توبود

ولی من این سكوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامی برای من نساز

از ابتدا دست تو را دراین قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نیازمند بخششت

چرا كه من درابتدا تورا ز خود نراند ه ام

گناهكار هركه بود كیفر آن مال من است

به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام 

:

ای كاش می‌بودی و می دیدی وقتیكه تو رفتی چقدر دلم گرفت . آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزدیكتر. با تو میشد به پیشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دریایی دور بدرقه كرد. وقتی تو رفتی دلم گرفت آخر با تو میشد تا آنسوی ساحل دلها كوچید و عشق را زیبا تردید . وقتی كه تو بودی ،‌دلم چه آرامش غریبی می یافت. درحریم نگاهت و آسمان چه حقیر می نمود درمصاف چشمانت . وقتی تو رفتی دلم شكست ،‌آخر می توانستم دلتنگیهایم را به ضریح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقی نگاهت ببینم . اینك


مرا دریاب كه دل دریایی من بی تو مرداب است

سادگی مرا ببخش كه خویش را تو خوانده ام

برای برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگی مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام

تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

به من نخند و گریه كن چرا كه جز نیاز تو

هرچه نیاز بود و هست از درخانه رانده ام

اگر به كوتاهی خواب ،‌خواب مرا سایه شدی

به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام

گلوی فریاد مرا سكوت دعوت توبود

ولی من این سكوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامی برای من نساز

از ابتدا دست تو را دراین قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نیازمند بخششت

چرا كه من درابتدا تورا ز خود نراند ه ام

گناهكار هركه بود كیفر آن مال من است

به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام 

:
اینك بی تو دلم درجستجوی كوچه ای است كه به باغ یاد تو بپیوندد
.
بگو ای مسافر نازنینم
:
برای دیدنت از كدامین كوچه بیایم ... ؟
!


اینك بی تو دلم درجستجوی كوچه ای است كه به باغ یاد تو بپیوندد
.
بگو ای مسافر نازنینم
:
برای دیدنت از كدامین كوچه بیایم ... ؟
!

نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر 1386 و 01:11 ق.ظ توسط سعید موسوی

ویرایش شده در - و -