تبلیغات رز مشكی
نویســــندگان :
◊ سعید موسوی (5)
موضــــــوعات :
◊ عمومی (5)
آرشـیـــــــــــو :
◊ اردیبهشت 1387 (1)
◊ فروردین 1387 (2)
◊ دی 1386 (1)
◊ آذر 1386 (1)
لینكســــــــتان :
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : سعید موسوی
بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش! :[عمومی , ]
راستی!
در بازیت برروی آب، حواست بر دوردست ها نیز باشد.
قایقی خواهد آمد
با پارو های آبی رنگ بر روی آب
و در روی آن دخترکی سپید را خواهی دید که پیراهن سرمه ای بر تن دارد و
گیسوانش را در معبر عطر و باد های خوشبوی دریا رها کرده است.
سراغ تو اگر آمد،
مهربان باش
ناز مکن.
سلامت می کند
پاسخش ده.
دست بر آب می برد، نازت می کند و تو را می چیند.
تو را که چید،
ناراحت نباش
اخم مکن
چرا که او دیگر بزرگ شده است.
چرا که او دیگر راز گل ها را می فهمد.
چرا که او دیگر زیبا شده است.
او تورا خواهد بویید و بوسه بر لبهای سرخت خواهد زد و در میان گیسوان گندمیش-
[ بر تو جای خواهد داد. و تو را خواهد کاشت،]
برای آغازی دیگر
و این آن لحظه ای است که دیگر آفتاب نگران تو نیست و
تو دیگر نگران آفتاب نیستی.
راستی!
سراغ مرا اگر از تو گرفت،
بگو، «نمی شناسمش!»
بگو فقط یک بار در کوچه های تنهایی اقیانوس دیدمش،
همین وبس.
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 و 09:05 ق.ظ توسط سعید موسوی
ویرایش شده در - و -
سلام :[عمومی , ]
نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین 1387 و 10:04 ق.ظ توسط سعید موسوی
ویرایش شده در - و -
تا کی؟ :[عمومی , ]

نوشته شده در جمعه 9 فروردین 1387 و 10:03 ق.ظ توسط سعید موسوی
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
داری می آئی ای دوست
ای همیشه زنده ام ، داری می آیی
نکند بیایی و نباشم!
هنوز کثیفم
هنوز دارم فرو می روم
در (من)!
در مردابی که می گوید دوستم دارد!
این من آلوده به من!
باز هم بگو گریه نکن تا بشنوم
باز هم بخوان که می آیی
با تو سخن می گویم
تصویری مات و عزیز...
به سکوت وفادار خواهم ماند ...
شب است و خواب حرام!
داری می آیی ای دوست...
داری می آیی ...
نوشته شده در دوشنبه 3 دی 1386 و 01:12 ق.ظ توسط سعید موسوی
ویرایش شده در - و -
......؟؟ :[عمومی , ]
ای كاش میبودی و می دیدی وقتیكه تو رفتی چقدر دلم گرفت . آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزدیكتر. با تو میشد به پیشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دریایی دور بدرقه كرد. وقتی تو رفتی دلم گرفت آخر با تو میشد تا آنسوی ساحل دلها كوچید و عشق را زیبا تردید . وقتی كه تو بودی ،دلم چه آرامش غریبی می یافت. درحریم نگاهت و آسمان چه حقیر می نمود درمصاف چشمانت . وقتی تو رفتی دلم شكست ،آخر می توانستم دلتنگیهایم را به ضریح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقی نگاهت ببینم . اینك
مرا دریاب كه دل دریایی من بی تو مرداب است
سادگی مرا ببخش كه خویش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام
به من نخند و گریه كن چرا كه جز نیاز تو
هرچه نیاز بود و هست از درخانه رانده ام
اگر به كوتاهی خواب ،خواب مرا سایه شدی
به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام
گلوی فریاد مرا سكوت دعوت توبود
ولی من این سكوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را دراین قمار خوانده ام
گناه از تو بود و من نیازمند بخششت
چرا كه من درابتدا تورا ز خود نراند ه ام
گناهكار هركه بود كیفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام
ای كاش میبودی و می دیدی وقتیكه تو رفتی چقدر دلم گرفت . آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزدیكتر. با تو میشد به پیشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دریایی دور بدرقه كرد. وقتی تو رفتی دلم گرفت آخر با تو میشد تا آنسوی ساحل دلها كوچید و عشق را زیبا تردید . وقتی كه تو بودی ،دلم چه آرامش غریبی می یافت. درحریم نگاهت و آسمان چه حقیر می نمود درمصاف چشمانت . وقتی تو رفتی دلم شكست ،آخر می توانستم دلتنگیهایم را به ضریح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقی نگاهت ببینم . اینك
مرا دریاب كه دل دریایی من بی تو مرداب است
سادگی مرا ببخش كه خویش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام
به من نخند و گریه كن چرا كه جز نیاز تو
هرچه نیاز بود و هست از درخانه رانده ام
اگر به كوتاهی خواب ،خواب مرا سایه شدی
به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام
گلوی فریاد مرا سكوت دعوت توبود
ولی من این سكوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را دراین قمار خوانده ام
گناه از تو بود و من نیازمند بخششت
چرا كه من درابتدا تورا ز خود نراند ه ام
گناهكار هركه بود كیفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر 1386 و 01:11 ق.ظ توسط سعید موسوی
ویرایش شده در - و -
مطالب قبلـــــــی ...
◊ بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش!...-
◊ سلام...-
◊ تا کی؟...-
◊ ...-
◊ ......؟؟...-
صفحــــــات ...